سی و هفت   🌹  / مولانا / غزل  ۱۸۷۹

آرایش باغ آمد این روی چه روی است این

مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این

این خانه جنات است یا کوی خرابات است

یا رب که چه خانه‌ست این یا رب که چه کوی است این

در دل صفت کوثر جویی ز می احمر

دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این

ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته

تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این

جان‌ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد

در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این

سی و شش  🌹  /  مولانا /  غزل شمارهٔ ۲۲۷۸

این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده

سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده

خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده

صد عقل و جان اندر پیش بی‌دست و بی‌پا آمده

آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب

تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده

ای معدن آتش بیا آتش چه می‌جویی ز ما

والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده

روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی

ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده

ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو

آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده

شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی

چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده

ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر

هر لحظه‌ای شکلی دگر از رب اعلا آمده

ای دلنواز و دلبری کاندرنگنجی در بری

ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده

چرخ و زمین آیینه‌ای وز عکس ماه روی تو

آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده

خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن

ای دود آتش‌های تو سودای سرها آمده

مولانا / دیوان شمس / غزل ۶۸۶  🌹  

ای مطرب جان چو دف به دست آمد

این پرده بزن که یار مست آمد

چون چهره نمود آن بت زیبا

ماه از سوی چرخ بت پرست آمد

ذرات جهان به عشق آن خورشید

رقصان ز عدم به سوی هست آمد

غمگین ز چیی مگر تو را غولی

از راه ببرد و همنشست آمد

زان غول ببر بگیر سغراقی

کان بر کف عشق از الست آمد

این پرده بزن که مشتری از چرخ

از بهر شکستگان به پست آمد

در حلقه این شکستگان گردید

کان دولت و بخت در شکست آمد

این عشرت و عیش چون نماز آمد

وین دردی درد آبدست آمد

خامش کن و در خمش تماشا کن

بلبل از گفت پای بست آمد

مولانا  غزلیات شمس/  غزل  ۱۷۷۶   🌹  

چو شراب تو بنوشم چو شراب تو بجوشم

چو قبای تو بپوشم ملکم شاه قبادم

ز میانم چو گزیدی کمر مهر تو بستم

چو بدیدم کرم تو به کرم دست گشادم

نصر العشق اجیبوا و الی الوصل انیبوا

طلع البدر فطیبوا قدم الحب و انعم

چه کنم نام و نشان را چو ز تو گم نشود کس

چه کنم سیم و درم را چو در این گنج فتادم

لمع العشق توالی و علی الصبر تعالی

طمس البدر هلالا خضع القلب و اسلم

چو توی شادی و عیدم چه نکوبخت و سعیدم

دل خود بر تو نهادم به خدا نیک نهادم

چه کساد آید آن را که خریدار تو باشی

چو فزودی تو بهایم که کند طمع مزادم

نفس العشق عتادی و عمیدی و عمادی

به صفت کشتی نوحم که به باد تو روانم

چو مرا باد تو دادی مده ای دوست به بادم

من اگر کشتی نوحم چه عجب چون همه روحم

من اگر فتح و فتوحم چه عجب شاه نژادم

چو به بحر تو درآیم به مزاج آب حیاتم

چو فتم جانب ساحل حجرم سنگ و جمادم

فقد اهدانی ربی و اتی الجد بحبی

نهض الحب لطبی و تدارک و ترحم

به خدا باز سپیدم که به شاه است امیدم

سوی مردار چه گردم نه چو زاغم نه چو خادم

چو بسازیم چو عیدم چو بسوزیم چو عودم

ز تو گریم ز تو خندم ز تو غمگین ز تو شادم

مولانا / غزل شمارهٔ ۱۶۳۷  🌹  

این چه ماه است که اندر دل و جان‌ها گردد

که من از گردش او بس چو فلک گردیدم

اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهان

من بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم

هله ای عشق بیا یار منی در دو جهان

از همه خلق بریدم به تو برچفسیدم