مولانا / غزل۱۸۲
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سماء
عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا
عقل تا تدبیر و اندیشه کند
رفته باشد عشق تا هفتم سماء
عقل تا جوید شتر از بهر حج
رفته باشد عشق بر کوه صفا
ای دهنده ی قوت و تمکین و ثبات
خلق را زین بی ثباتی ده نجات
اندر آن کاری که ثابت بودنی است
قایمی ده نفس را که منثنی است
وز حسودی بازشان خر ای کریم
تا نباشد از حسد دیو رجیم

به میان دل خیال مه دلگشا درآمد
چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند
چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد
دل آهنم چو آتش چه خوش است در منارش
نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد
به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم
ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد
همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد
صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد
همه نقشها برون شد همه بحر آبگون شد
همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد
همه خانهها که آمد در آن به سوی دریا
چو فزود موج دریا همه خانهها درآمد
همه خانهها یکی شد دو مبین به آب بنگر
که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد
ای کریم و ای رحیم سرمدی
در گذار از بد سگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوش
بی زرشوت بخش کرده عقل و هوش
پیش از استحقاق بخشیده عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهان عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما زآز و حرص خود را سوختیم
وین دعا را هم زتو آموختیم
حرمت آنکه دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
جز تو پیش کی بر آرد بنده دست
هم دعا و هم اجابت از تو است

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن باده انگوری مر امت عیسی را
و این باده منصوری مر امت یاسین را
خمها است از آن باده خمها است از این باده
تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده به جز یک دم دل را نکند بیغم
هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را
خویش را دیدیم و رسوایی خویش
امتحان ما مکن ای شاه بیش
بی حدی تو در کمال و در جمال
در کژی ما بی حدیم و در ظلال
بی حدی خویش بگمار ای کریم
بر کژی بی حد مشتی لئیم
بهر ما نی، بهر آن لطف نخست
که تو کردی گهرهان را بازجست
چون نمودی قدرتت بنمای رحم
ای نهاده رحم ها در لحم و شحم
این دعا گر خشم افزاید تو را
تو دعا تعلیم فرما مهترا!
🌹
برگرفته از:
دفتر پارسی نیایش
خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد ؟
خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد ؟
خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ
زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد ؟
خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد ؟
خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت
مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد ؟
خبرت هست که جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد ؟
خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد ؟
خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد ؟
خبرت هست ز دزدی دی دیوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد ؟
بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان
تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد
شاهدان چمن ار پار قیامت کردند
هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد
گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمدهاند
کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد
ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد
بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقشها بود پس پرده دل پنهانی
باغها آینه سر دل ایشان شد
آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی
آینه نقش شود لیک نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد