مولانا /غزل شمارهٔ ۱۷۹۴
می ناید اندیشه دلم
اندر زبان
اندر زبان
می ناید اندیشه دلم
اندر زبان
اندر زبان
در من کسی دیگر بود،
کاین خشمها از وی جهد...
ای دل شکایتها مکن
تا نشنود دلدار من.......
هر که بالاست مر او را چه غم است؟
هر که آنجاست مر او را چه غم است؟
که از این سو همه جانست و حیات
که از این سو همه لطف و کرم است
خود از این سو که نه سویست و نه جا
قدم اندر قدم اندر قدمست
این عدم خود چه مبارک جایست
که مددهای وجود از عدمست
همه دلها نگران سوی عدم
این عدم نیست که باغ ارمست
این همه لشکر اندیشهٔ دل
ز سپاهان عدم یک علمست
ز تو تا غیب هزاران سالست
چو روی از ره دل یک قدمست
گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا
گفتا که زهد چهبود گفتم ره سلامت
گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت