Rumi Qoutes/ 20

مانند سایه ،

هم هستم

و هم نیستم...

مولانا / غزل ۱۷۸۹

تو گِل بُدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش‌کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

در‌ جان‌ نشستن کار او توبه شکستن کار او

از حیلهٔ بسیارِ او این ذره‌ها لرزان‌دلان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد

گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگْ من با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگْ من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

Rumi Quotes/19

من این مو نیستم،
من این پوست نیستم،
من روحی هستم که در درون زندگی می کند

مولانا /غزل 1895

دی عهد نکردی بروم بازبیایم؟

سوگند نخوردی که بجویم دل مستان؟

گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید

رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان

بر وعده مکن صبر که گر صبر نبردی

هرگز نرسیدی مدد از نیست به هستان

Rumi Quote / 18

مولانا / غزل 193

جانا قبول گردان این جست و جوی ما را...

Rumi /17

دل دریاست،
زبان ساحل است
هر چه که دریا شامل آن شود،
به ساحل خواهد رسید.

مولانا / غزل  ۱۲

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

ای بادِ نایِ خوش نفس ، عشّاق را فریاد‌رس،

ای پاک‌تر از جانِ جا‌ن ، آخر کجا بودی کجا‌؟

ای فتنهٔ روم و حبش‌، حیران شدم کاین بوی خوش

پیراهن یوسف بوَد یا خود ردایِ مصطفی‌؟!

ای جویبار راستی از جوی یار ماستی

بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

ای قیل و ای قال تو خوش‌، و ای جمله اَشکال تو خوش

ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

مولانا /  غزل ۷۶۴

مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند

همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند
که همه شیوه می را دل خمار بداند

کف او خار نشاند کف او گل شکفاند
همه گل‌های نهانی ز دل خار بداند

تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانی
تو برو چاکر او شو که به یک بار بداند

چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهی
تن صوفی به گواهی دل اقرار بداند