مولانا / مثنوی معنوی /دفتر اول

جان ز پیدایی و نزدیکی‌ست گم

چون شکم پر آب و لب خشکی چو خم‌؟

تا نبینی سرخ و سبز و بور را

کی ببینی پیش ازین سه‌ نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو

شد ز نور آن رنگ‌ها روپوش تو

چونکه شب آن رنگ‌ها مستور بود

پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دید رنگ بی‌نور برون

همچنین رنگ خیال اندرون

این برون از آفتاب و از سها

و‌اندرون از عکس انوار علا

نورِ نورِ چشم خود نور دل‌ست

نور چشم از نور دل‌ها حاصل‌ست

باز نورِ نورِ دل نور خدا‌ست

کاو ز نور عقل و حس پاک و جدا‌ست

شب نبد نور و ندیدی رنگ‌ها

پس به ضد نور پیدا شد ترا

دیدن نور‌ست، آنگه دید رنگ

وین به ضدِ نور دانی بی‌درنگ

رنج و غم را حق پی آن آفرید

تا بدین ضد خوش‌دلی آید پدید

پس نهانی‌ها به ضد پیدا شود

چونک حق را نیست ضد پنهان بود

که نظر بر نور بود آنگه به رنگ

ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ

پس به ضد نور دانستی تو نور

ضد ضد را می‌نماید در صدور

نور حق را نیست ضد‌ی در وجود

تا به ضد او را توان پیدا نمود

مولانا / رباعی /

نور فلکست این تن خاکی ما

رشک ملک آمدست چالاکی ما

گه رشک برد فرشته از پاکی ما

گه بگریزد دیو ز بی‌باکی ما

یک دمی با نفس اهل دلی/  با مناجات پیر انصار / 23

الهی !!

از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی

و دورت پندارند و نزدیکتر از جانی

موجود نفسهای جوانمردانی،

حاضر دلهای ذاکرانی،

ملکا تو آنی که خود گفتی

و چنانکه خود گفتی همانی

https://ganjoor.net/abdullah/ansar/sh23

یک دمی با نفس اهل دلی/  با مناجات پیر انصار  / 123

الهی !

تا بنده را خواندی

بنده در میان مردم تنهاست

و تا گفتی بیا

هفت اندام او شنواست

از آدمی چه آید؟

قدر او پیداست،

کیسه تهی و باد پیماست،

این کار پیش از آدم و حواست

و عطای تو بیش از خوف و رجاست

اما آدمی به "سبب دیدن " مبتلاست،

به ناز، کسی است

که از "سبب دیدن" رهاست

و با خود به جفاست

https://ganjoor.net/abdullah/ansar/sh123

یک دمی با نفس اهل دلی/  با مناجات پیر انصار / 125

الهی !

اگر کسی تو را به طلب یافت،

من خود طلب از تو یافتم،

اگر کسی تو را به جستن یافت

من به گریختن یافتم

https://ganjoor.net/abdullah/ansar/sh125

یک دمی با نفس اهل دلی/  با مناجات پیر انصار   70

الهی بر عجز خود آگاهم

و بر بیچارگی خود گواهم،

خواست خواست توست

من چه خواهم.

https://ganjoor.net/abdullah/ansar/sh70

مولانا/ غزل ۵۰۶   🌹🌹🌹🌹🌹🌹

باده‌ات از کوه سکونت بَرَد

عیب مکن زان که وقاریم نیست

ملک جهان گیرم چون آفتاب

گرچه سپاهی و سواریم نیست

می‌کشم از مصر شکر سوی روم

گرچه شتربان و قطاریم نیست

گرچه ندارم به جهان سروری

دردسر بیهده باریم نیست

بر سر کوی تو مرا خانه گیر

کز سر کوی تو گذاریم نیست

همچو شکر با گلت آمیختم

نیست عجب گر سر خاریم نیست

قطب جهانی همه را رو به توست

جز که به گرد تو دواریم نیست

خویش من آنست که از عشق زاد

خوشتر از این خویش و تباریم نیست

چیست فزون از دو جهان؟ -شهرِ عشق

بهتر از این شهر و دیاریم نیست

گر ننگارم سخنی بعد از این

نیست از آن رو که نگاریم نیست

مولانا /  غزل ۲۳۷۱  🌹🌹🌹🌹🌹

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته؟

خوش بود این جسم‌ها با جان‌ها آمیخته

این صدف‌های دل ما با چنین درد فراق

با گهرهای صفای باوفا آمیخته

روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین

لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته

وصل و هجران صلح کرده کفر و ایمان یک شده

بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته

گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده

بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته

خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده

آب همچون باده با نور صفا آمیخته

شادیا روزی که آن معشوق جان‌های لقا

آمده در بزم مست و با شما آمیخته

مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش

تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته

تا ز بسیاری شراب، ابلیس چون آدم شده

لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته

آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف

قفل‌های بی‌وفایی با وفا آمیخته

سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده

تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته

ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی

ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته

یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن

ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته

در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش

صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته

قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا

نفخه عیسای دولت با وبا آمیخته

خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده

پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته

جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان

گرچه این جا هست جان‌ها با غلا آمیخته

از پی آن جان جان جان‌ها چنان گوهر شده

مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته

آخر دور جهان با اولش یک سر شده

ابتدای ابتدا با انتها آمیخته

مولانا /  غزل ۳۰۵۷ 🌹🌹🌹🌹  

خدای داد دو دستت که دامن من گیر

بداد عقل که تا راه آسمان گیری

که عقل جنس فرشته‌ست سوی او پوید

ببینیش چو به کف آینه نهان گیری

بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی

قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری

خموش باش و همی‌تاز تا لب دریا

چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری