مولانا /  غزل ۱۵۱۸

من آن ماهم که اندر لامکانم

مجو بیرون مرا در عین جانم

تو را هر کس به سوی خویش خواند

تو را من جز به سوی تو نخوانم

مرا هم تو به هر رنگی که خوانی

اگر رنگین اگر ننگین ندانم

گهی گویی خلاف و بی‌وفایی

بلی تا تو چنینی من چنانم

به پیش کور هیچم من چنانم

به پیش گوش کر من بی‌زبانم

گلابه چند ریزی بر سر چشم

فروشو چشم از گل من عیانم

سخن کشتی و معنی همچو دریا

درآ زوتر که تا کشتی برانم

از دفتر پارسی نیایش - 10

گرچه بشکستند جامت قوم مست

آنک مست از تو بود عذریش هست

مستی ایشان به اقبال و به مال

نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال

ای شهنشه مست تخصیص توند

عفو کن از مست خود ای عفومند

لذت تخصیص تو وقت خطاب

آن کند که ناید از صد خم شراب

چونک مستم کرده‌ای حدم مزن

شرع مستان را نبیند حد زدن

چون شوم هشیار آنگاهم بزن

که نخواهم گشت خود هشیار من

هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن

تا ابد رست از هش و از حد زدن

از دفتر پارسی نیایش

دفتر پنجم مثنوی

ص 126

مولانا / غزل ۶۳۹

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

امسال در این خرقه زنگار برآمد

آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی

آنست که امسال عرب وار برآمد

آن یار همانست اگر جامه دگر شد

آن جامه به در کرد و دگربار برآمد

آن باده همانست اگر شیشه بدل شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد

ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مرد ؟

آن مشعله زین روزن اسرار برآمد

این نیست تناسخ سخن وحدت محضست

کز جوشش آن قلزم زخار برآمد

یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست

کآدم ز تک صلصل فخار برآمد

رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید

امروز در این لشکر جرار برآمد

گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد

از برج دگر آن مه انوار برآمد

گفتار رها کن بنگر آینه عین

کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد

شمس الحق تبریز رسیدست مگویید

کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

از دفتر پارسی نیایش -9

هم تو بودی اول آرنده ی دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

عفو کن زین بندگان تن پرست

عفو از دریای عفو اولیتر است

از دفتر پارسی نیایش

دفتر پنجم مثنوی

مولانا / غزل ۵۲۵

جان‌های باطن روشنان شب را به دل روشن کنان

هندوی شب نعره زنان کان ترک در خرگاه شد

شب روح‌ها واصل شود مقصودها حاصل شود

چون روز روشن دل شود هر کو ز شب آگاه شد

ای روز چون حشری مگر ؟ وی شب شب قدری مگر؟

یا چون درخت موسیی کو مظهر الله شد

شب ماه خرمن می‌کند ای روز زین بر گاو نه

بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد

در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن

یوسف گرفت آن دلو را از چاه سوی جاه شد

در تیره شب چون مصطفی می‌رو طلب می‌کن صفا

کان شه ز معراج شبی بی‌مثل و بی‌اشباه شد

خاموش شد عالم به شب تا چست باشی در طلب

زیرا که بانگ و عربده تشویش خلوتگاه شد

ای شمس تبریزی که تو از پرده شب فارغی

لاشرقی و لاغربیی اکنون سخن کوتاه شد

دفتر نیایش پارسی -8

گفت ای دانای سِرّ و شاه فِرد

خاکم از زاری و گریه بسته کرد

آب دیده پیشِ تو با قدر بود

من نتانستم که آرم ناشنود

آه و زاری پیشِ تو بس قدر داشت

من نتانستم حقوقِ آن گذاشت

پیش تو بس قدر دارد چشمِ تر

من چگونه گشتمی استیزه‌گر

مولانا / از مثنوی/ دفتر پنجم (   )

گفت درویشی به درویشی که تو

چون بدیدی حضرت حق را بگو

گفت بی‌چون دیدم اما بهر قال

بازگویم مختصر آن را مثال

دیدمش سوی چپ او آذری

سوی دست راست جوی کوثری

سوی چپش بس جهان‌سوز آتشی

سوی دست راستش جوی خوشی

سوی آن آتش گروهی برده دست

بهر آن کوثر گروهی شاد و مست

لیک لعب بازگونه بود سخت

پیش پای هر شقی و نیکبخت

هر که در آتش همی رفت و شرر

از میان آب بر می‌کرد سر

هر که سوی آب می‌رفت از میان

او در آتش یافت می‌شد در زمان

هر که سوی راست شد و آب زلال

سر ز آتش بر زد از سوی شمال

وانک شد سوی شمال آتشین

سر برون می‌کرد از سوی یمین

کم کسی بر سر این مضمر زدی

لاجرم کم کس در آن آتش شدی

جز کسی که بر سرش اقبال ریخت

کو رها کرد آب و در آتش گریخت

کرده ذوق نقد را معبود خلق

لاجرم زین لعب مغبون بود خلق

جوق‌جوق و صف‌صف از حرص و شتاب

محترز ز آتش گریزان سوی آب

لاجرم ز آتش برآوردند سر

اعتبارالاعتبار ای بی‌خبر

بانگ می‌زد آتش ای گیجان گول

من نیم آتش منم چشمهٔ قبول

چشم‌بندی کرده‌اند ای بی‌نظر

در من آی و هیچ مگریز از شرر

ای خلیل اینجا شرار و دود نیست

جز که سحر و خدعهٔ نمرود نیست

چون خلیل حق اگر فرزانه‌ای

آتش آب تست و تو پروانه‌ای

جان پروانه همی‌دارد ندا

کای دریغا صد هزارم پر بدی

تا همی سوزید ز آتش بی‌امان

کوری چشم و دل نامحرمان

بر من آرد رحم جاهل از خری

من برو رحم آرم از بینش‌وری

خاصه این آتش که جان آبهاست

کار پروانه به عکس کار ماست

او ببیند نور و در ناری رود

دل ببیند نار و در نوری شود

این چنین لعب آمد از رب جلیل

تا ببینی کیست از آل خلیل

آتشی را شکل آبی داده‌اند

واندر آتش چشمه‌ای بگشاده‌اند

ساحری صحن برنجی را به فن

صحن پر کرمی کند در انجمن

خانه را او پر ز کزدمها نمود

از دم سحر و خود آن کزدم نبود

چونک جادو می‌نماید صد چنین

چون بود دستان جادوآفرین

لاجرم از سحر یزدان قرن قرن

اندر افتادند چون زن زیر پهن

ساحرانشان بنده بودند و غلام

اندر افتادند چون صعوه به دام

هین بخوان قرآن ببین سحر حلال

سرنگونی مکرهای کالجبال

من نیم فرعون کایم سوی نیل

سوی آتش می‌روم من چون خلیل

نیست آتش هست آن ماء معین

وآن دگر از مکر آب آتشین

پس نکو گفت آن رسول خوش‌جواز

ذره‌ای عقلت به از صوم و نماز

زانک عقلت جوهرست این دو عرض

این دو در تکمیل آن شد مفترض

تا جلا باشد مر آن آیینه را

که صفا آید ز طاعت سینه را

لیک گر آیینه از بن فاسدست

صیقل او را دیر باز آرد به دست

وان گزین آیینه که خوش مغرس است

اندکی صیقل گری آن را بس است