رنج گوید که گنج آوردم

رنج را باید امتحان کردن

آنک از شیر خون روان کرده‌ست

شیر داند ز خون روان کردن

آسمان را چو کرد همچون خاک

خاک را داند آسمان کردن

بعد از این شیوه دگر گیرم

چند بیگار دیگران کردن

7* مولانا / غزل  ۲۰۹۹

چند نظاره جهان کردن

آب را زیر که نهان کردن

رنج گوید که گنج آوردم

رنج را باید امتحان کردن

آنک از شیر خون روان کرده‌ست

شیر داند ز خون روان کردن

آسمان را چو کرد همچون خاک

خاک را داند آسمان کردن

بعد از این شیوه دگر گیرم

چند بیگار دیگران کردن

تیز برداشتی تو ای مطرب

این به آهستگی توان کردن

این گران زخمه‌ای است نتوانیم

رقص بر پرده گران کردن

یک دو ابریشمک فروتر گیر

تا توانیم فهم آن کردن

اندک اندک ز کوه سنگ کشند

نتوان کوه را کشان کردن

تا نبینند جان جان‌ها را

کی توان سهل ترک جان کردن

بنما ای ستاره کاندر ریگ

نتوان راه بی‌نشان کردن

۶ *مولانا/ غزل 2219

سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو

ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو

۵* مولانا/ غزل

زر در آتش چو بخندید تو را می گوید

گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن

۴ * مولانا / غزل

سِر هزارساله را مستم و فاش می‌کنم

خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین

شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه

گفت مَده زِ من نشان یارِ توایم و همنشین

خیره بِمانْد جانِ من در رخِ او دَمی و گفت

ای صَنم خوش خوشین، ای بُتِ آب و آتشین

3 * مولانا / غزل

شادی ز میان غم برانگیز

در عالم بی‌وفا وفا کن

2* مولانا/ غزل

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی

برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید

دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی

شکر وفا بکاری سر روح را بخاری

ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند

غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی

هله عاشقان صادق مروید جز موافق

که سعادتی است سابق ز درون باوفایی

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن

تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی

بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی

که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق

نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها

به کسی که نور دادش بنمای آشنایی

خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری

تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

Rumi Qoute /35

This is how I would die

1 *  از گلشن راز


محقق را که وحدت در شهود است
نخستین نظره بر نور وجود است
دلی کز معرفت نور و صفا دید
ز هر چیزی که دید اول خدا دید

شیخ محمود شبستری

بداهه

////////////// پنج شنبه عصر ////////////

"به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد"

خداوند ماه و خداوند مهر

خدای زمان و زمین و سپهر

خدای من و کردگار جهان

که او مهترین است بر جان جان

خدای کمین و خدای گمان

هدایتگر تیر در هر کمان

خداوند گلهای باغ وجود

رهاننده و

خالق و

بحرجود

//////////// جمعه /////////////

خداوند گلهای باغ وجود

رهاننده و خالق و بحرجود

خدای نگاه و خدای پگاه

خداوند جاوید در کشتگاه

خدای درستی خدای رسن

خدای قدمهای هر انجمن

خدای بهاران خدای خزان

خدای جمال و خداوند جان

خداوند نیکان هر روزگار

هم او کو علیم و سمیع و بصیر است

در هرمغاری به قلب مطار

مولانای جان

بر اثر دل برو تا تو ببینی درون

سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود

Rumi Qoute /34

The Best things

Do not compare yourself to others   

مولانا / غزل ۸۹۸

بر اثر دل برو تا تو ببینی درون

سبزه و گل می‌دمد جوی وفا می‌رود

صورت بخش جهان ساده و بی‌صورت‌ست

آن سر و پای همه بی‌سر و پا می‌رود

هست صواب صواب گر چه خطایی کند

هست وفای وفا گر به جفا می‌رود

دل مثل روزن‌ست خانه بِدو روشن‌ست

تن به فنا می‌رود دل به بقا می‌رود

فتنه برانگیخت دل خون شهان ریخت دل

با همه آمیخت دل گر چه جدا می‌رود