غزلی از مولانا 🌹 در آغاز بهار ، سال 1401 شمسی

میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

که بو کنید دهان مرا چه بو دارد

به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل

که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد

چو سال سال نشاطست و روز روز طرب

خنک مرا و کسی را که عیش خو دارد

چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گل

کسی که ساقی باقی ماه رو دارد

به باغ جمله شراب خدای می نوشند

در آن میانه نیست کسی کو گلو دارد 

عجایبند درختانش بکر و آبستن

چو مریمی که نه معشوقه و نه شو دارد 

هزار بار چمن را بسوخت و و باز آراست

چه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد

از مثنوی ،  مولانا 🌹

هر که را خوی نکو باشد برست
هر کسی کو شیشه‌دل باشد شکست

پس امام حی قایم آن ولیست
خواه از نسل عمر خواه از علیست

مهدی و هادی وی است ای راه‌جو
هم نهان و هم نشسته پیش رو

او چو نورست و خرد جبریل اوست
وان ولی کم ازو قندیل اوست

وانک زین قندیل کم مشکات ماست
نور را در مرتبه ترتیبهاست

زانک هفتصد پرده دارد نور حق
پرده‌های نور دان چندین طبق....

مولانا ..دلا ...🌹

دلا نزد کسی بنشین

که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو

که او گلهای تر دارد

.

.

.

 

ترازو گر نداری پس تو را

زو ره زند هرکس

یکی قلبی بیاراید

تو پنداری که زر دارد