مولانا/ غزل شمارهٔ ۱۲۴۷

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

مولانا / غزل  ۱۲۴۸

بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش

شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش

کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو

کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش

لانه تو عشق بودست ای همای لایزال

عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش

از دفتر پنجم مثنوی/ مولانا/  درباب جبر و اختیار / بخش 133 و 131

آن یکی می‌رفت بالای درخت

می‌فشاند آن میوه را دزدانه سخت

صاحب باغ آمد و گفت ای دنی

از خدا شرمیت کو چه می‌کنی

گفت از باغ خدا بندهٔ خدا

گر خورد خرما که حق کردش عطا

عامیانه چه ملامت می‌کنی

بخل بر خوان خداوند غنی

گفت ای ایبک بیاور آن رسن

تا بگویم من جواب بوالحسن

پس ببستش سخت آن دم بر درخت

می‌زد او بر پشت و ساقش چوب سخت

گفت آخر از خدا شرمی بدار

می‌کشی این بی‌گنه را زار زار

گفت از چوب خدا این بنده‌اش

می‌زند بر پشت دیگر بنده خوش

چوب حق و پشت و پهلو آن او

من غلام و آلت فرمان او

گفت توبه کردم از جبر ای عیار

اختیارست اختیارست اختیار

اختیارات اختیارش هست کرد

اختیارش چون سواری زیر گرد

اختیارش اختیار ما کند

امر شد بر اختیاری مستند

حاکمی بر صورت بی‌اختیار

هست هر مخلوق را در اقتدار

تا کشد بی‌اختیاری صید را

تا برد بگرفته گوش او زید را

لیک بی هیچ آلتی صنع صمد

اختیارش را کمند او کند

اختیارش زید را قیدش کند

بی‌سگ و بی‌دام حق صیدش کند

آن دروگر حاکم چوبی بود

وآن مصور حاکم خوبی بود

هست آهنگر بر آهن قیمی

هست بنا هم بر آلت حاکمی

نادر این باشد که چندین اختیار

ساجد اندر اختیارش بنده‌وار

قدرت تو بر جمادات از نبرد

کی جمادی را از آنها نفی کرد

قدرتش بر اختیارات آنچنان

نفی نکند اختیاری را از آن

خواستش می‌گوی بر وجه کمال

که نباشد نسبت جبر و ضلال

چونک گفتی کفر من خواست ویست

خواست خود را نیز هم می‌دان که هست

زانک بی‌خواه تو خود کفر تو نیست

کفر بی‌خواهش تناقض گفتنیست

امر عاجز را قبیحست و ذمیم

خشم بتر خاصه از رب رحیم

گاو گر یوغی نگیرد می‌زنند

هیچ گاوی که نپرد شد نژند

گاو چون معذور نبود در فضول

صاحب گاو از چه معذورست و دول

چون نه‌ای رنجور سر را بر مبند

اختیارت هست بر سبلت مخند

جهد کن کز جام حق یابی نوی

بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی

آنگه آن می را بود کل اختیار

تو شوی معذور مطلق مست‌وار

هرچه گویی گفتهٔ می باشد آن

هر چه روبی رفتهٔ می باشد آن

کی کند آن مست جز عدل و صواب

که ز جام حق کشیدست او شراب

جادوان فرعون را گفتند بیست

مست را پروای دست و پای نیست

دست و پای ما می آن واحدست

دست ظاهر سایه است و کاسدست

////////

عقل حیوانی چو دانست اختیار؟

این مگو ای عقل انسان !شرم دار

روشنست این. لیکن از طمع سحور

آن خورنده چشم می‌بندد ز نور

چونک کلی میل او نان خوردنیست

رو به تاریکی نهد که روز نیست

حرص چون خورشید را پنهان کند

چه عجب گر پشت بر برهان کند

دمی با حافظ/ آخرین جمعه ی آپریل 2026

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مولانا  /( از گنج نامه)/ غزل شمارهٔ ۱۱۸۲

تو بگشا چشم تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن میاموز

تو عقل خویش را از می نگهدار

تو می را عقل دزدیدن میاموز

تو باز عقل را صیادی آموز

چنین بیهوده پریدن میاموز

یتیمان فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز

دل مظلوم را ایمن کن از ترس

دل او را تو لرزیدن میاموز

تو ظالم را مده رخصت به تأویل

ستیزا را ستیزیدن میاموز

زبان را پردگی می‌دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز

////////////////

متاسفانه وبسایت گنجور

که منبع غزلها و گنجینه ی آنلاین اشعار فارسی است

در آستانه ی گرامیداشت عطار

در اواخر فروردین 1405

در طی هفته ی گذشته مسدود شده است.