دی عهد نکردی بروم بازبیایم؟

سوگند نخوردی که بجویم دل مستان؟

گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید

رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان

بر وعده مکن صبر که گر صبر نبردی

هرگز نرسیدی مدد از نیست به هستان