سِر هزارساله را مستم و فاش می‌کنم

خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین

شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه

گفت مَده زِ من نشان یارِ توایم و همنشین

خیره بِمانْد جانِ من در رخِ او دَمی و گفت

ای صَنم خوش خوشین، ای بُتِ آب و آتشین