مولانا/ غزل ۱۷۴۰
خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
ز خوشدلی و طرب در جهان نمیگنجم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
صلا که قامت چون سرو او صلا درداد
که من نماز شما را لطیف ارکانم
صلا که فاتحه قفلهای بسته منم
بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است
که بنگرید نصیب مرا که دربانم
چنانک پیش جنونم عقول حیرانند
من از فسردگی این عقول حیرانم
فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود
ندید شعشعه آفتاب رخشانم
تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید
سبال مالد و گوید که آب حیوانم
بیار ناطق کلی بگو تو باقی را
ز گفتنم برهان من خموش برهانم
گاه گاهی من خوشم....