هستی و نیستی
یادت هست؟
آن روز ی که صدا کردی ؟
آن روزها هیچ نگفت
چون اگر هیچ می گفت، هیچ نبود....
و اگر خویشی را می گفت، با خویش نبود
پس هیچی را می جست
که با خویش تر باشد
نه آن خویشی را که بی خویش باشد.
حال اما...
چنان هیچ است
که با هر خویشش
در صلح است
هم کیش است
و چنان در پیش،
که هیچ را همآغوش است
آن روز که صدایش می کردی
تو را دید و بس
و خویشی را ندید
و آنگاه که آیینه اش دادی
خویشی را دید
که در امواج راه
هیچ
و
هیچ
و
هیچی را می جست
و وقتی چشم در چشمت شد
همه چیز بود
همه چیز، جز هیچ
و حیرتی بود
که دشوارش شد ندیدن.
و دشوارتر شد
آن همه را، هیچ دیدن
پس آنکه هیچی می جست
از آن پس ریزی جست
ریز ریز
ریز تر از آنکه دیده شود
و پرتاب تر از آنچه بی تاب شود
پس
سر ریز شد
ریز... ریز... ریز
و بر تابی نشست
تا تو را
در آینه ات یابد
اما نیافت
تو رفته بودی
و تنها
نگاهی مانده بود
گاه بر آبی
در سایه ی آسمان
و گاه
نه بر نامی،
که در کلامی
در ساحت کهکشان
پس تواش تاب شدی.
گاه گم شده در راه و..
گهی
راه شدی
گاه گاهی من خوشم....