مولانا / غزل ۲۱۳۸
عشقا چه شیرین خوستی !عشقا چه گلگون روستی!
عشقا چه عشرت دوستی! ای شادی اقران تو!
بیتو همه بازارها پژمرده اندر کارها
باغ و رز و گلزارها مستسقی باران تو
رقص از تو آموزد شجر پا با تو کوبد شاخ تر
مستی کند برگ و ثمر بر چشمه حیوان تو
گر باغ خواهد ارمغان از نوبهار بیخزان
تا برفشاند برگ خود بر باد گل افشان تو
گاه گاهی من خوشم....